+ آقای آرایشگاه
تا همین چند وقت پیش کوتاه کردن موهاش به طرز فجیعی در آرایشگاه انجام میگرفت...این که میگم فجیع اصلا" غلو نمیکنم
خودم مینشستم روی صندلی آرایشگاه و پیش بند مخصوص به دور گردن بنده بسته میشد و آرتیمان هم دربغلم قفل میشد تا تکون نخوره ولی همیشه با جیغ و داد در حالی که از سر و کول من بالا میرفت و آرایشگر نگون بخت هم با احتیاط فراوان در حالی که مواظب بود قیچی را اشتباهی تو چش بنده نکنه موهای اونو کوتاه میکرد ...در آخر هم بنده با لباسام باید میرفتم حمام درحالی که چشمام و دهنم پر از موهای مبارک شازده بود...... خلاصه کابوسی بود برای ما
ولی اخیرا" به یمن ابتکار این آرایشگاه که ماشین شارژی داره و در آخر هم اسباب بازی به بچه ها هدیه میده ....علاقه مند شده و از اون حرکات جالب خبری نیس
امروز با هم رفتیم آرایشگاه و خیلی راحت مث آقاها رفت نشست روی صندلی مخصوص و من نیز مث خانمها روی صندلی انتظار نشستم....
آرتیمان: سلااااام آقای آرایشگاه!!!!
آرایشگر: سلام پسرم ...به به چه پسر مودبی!
آرتیمان :من از اون ماشین پلیسا میخواماااااا؟
آرایشگر: باشه چشم
آرتیمان : خودمم دارم تو خونه هم سفید که خیلی بزرگه هم سیاه...تازه اتوبوسم دارم..... ماشین شارژی هم دارم....میذاری سوار اون ماشین شارژیه بشم؟
آرایشگر : بعللله ...ولی باید اول موهاتو کوتاه کنم
آرتیمان : باشه.....
بعد از چند دقیقه...
آرتیمان: میخاره
آرایشگر: چی؟!!!
آرتیمان :گردنم میخاره ...بخارونش
آرایشگر قیچی و شونه کناری گذاشت و با راهنمایی آرتی مشغول خاراندن گردن آرتی شد
بعد از چند دقیقه....
آرتی: آقاااا؟؟؟
آرایشگر: بعللله
آرتی: من امروز پی پی کردم!!!!!
من: 
آرایشگر:
آرتی:
+ تولد 3 سالگی
از صبح که بیدار میشی پیش خودت میگی تند تند کارهامو بکنم تا یه وقت آزاد داشته باشم بلکه به کارهای خودم برسم....
میری سراغ بساط صبحانه و تدارک برای ناهار و خرید مایحتاج منزل و شستن و رفتن و جمع و جور کردن و .......
خدا رحم کرده که یه نصف روز هم آرتی خونه نیس تا 100 بار هم ماشینهاشو از تو دست و پا جمع کنی و اون هی بریزه وسط......
بعدشم دوباره یه سری کارهایی که از صبح به لیست کارهات اضافه شده ....همون فکر "چی بپزم" از همه چی عذاب آورتره.....
خلاصه اینکه میبینی 12 شب شده و تو 1 ساعت وقت آزاد پیدا نکردی .....اینه وضعیت ما خانمهای خانه دار
تو این یک سال و نیمی که خونه نشستم آرزو به دلم مونده یه روز که از خواب پا شدم ببیینم هیچ کاری برای انجام دادن نیس و با خیال راحت لم بدم رو مبل و در حالی که به برنامه مورد علاقه ام از تلویزیون نگاه میکنم چای بنوشم....یا مثلا" بشینم پای اینترت......
اینا رو نوشتم که هم غر اول پستمو زده باشم هم توجیهی باشه واسه این همه تاخیر در آپدیت کردن وبلاگ آرتی ......
12 آبان تولد پسری بود که خدا رو شکر به خوبی برگزار شد و خودشم کلی کیفور شده بود....
به حول و قوه الهی چند تا عکس از تولدش براتون میذارم

یه عکس بسیار زیبا از آرتیمان و آرام

اینم شمعهای کیکش که خیلی پر طرفدار بود

و بلاخره خود کیک که روش پر از ماشین پلیس و علائم راهنمایی و رانندگی بود (بدلیل علاقه وافر آرتیمان به ماشین پلیس و دزد و تصادف و این جور چیزا!!!!!!!!)

اینم دو تا عکس من و باباییش که همین امشب گرفتیم در کنار زاینده رود بعد از یک روز بارانی

کادوی تولدشم یه دوچرخه بود که گذاشتتش تو آشپزخونه تا من دلم وا شه ....



